یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چونعشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شدهر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت: آتش بی سبب نفروختمدعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمودهمچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیاربرگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش استدرد بی دردی علاجش آتش است
چندی پیش شعری خواندم بصورت زیر و امروز نقدی برآن بصورت شعر نوشتم!
البته بنده شاعر نیستم و ادعای فهم و شعور هم ندارم! فقط آنچه به ذهنم آمد گفتم.
متن شعر:
آنکس که بداند و بخواهد که بداندخود را به بلندای سعادت برساند.
آنکس که بداند و بداند که بدانداسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداندبا کوزه ی آب است ولی تشنه بماند!
آنکس که نداند و بداند که نداندلنگان خرک خویش به مقصد برساند !!